X
تبلیغات
رایتل

خلوت من

هرگاه که دلت یاد کسی کرد و فرو ریخت یاد آر که من منتظر و چشم به راهم
پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

یکی بود ولی یکی نبود! (آرشیو)


"یکی بود ولی یکی نبود! "

ایستاده ام کنار پنجره اتاقم، بیرون سرده و همین سرما باعث ایجاد قطرات پاکی روی شیشه شده، مرز گرمی و سردی، خلاصه ی هستی من…

تصویر حک شده ی من، نیمه شفاف، روی شیشه…

شاهد غم ها : یه شیشه!

دیگه تاب ایستادن ندارم  آروم میشینم روی صندلی. به جای خالیش فکر می کنم مثل همیشه…

حسش می کنم… صداش هنوز تو فضای ذهنم می پیچه...خاطرات تلخ یکی پس از دیگری جلوی چشمانم صف می کشند… گوشه ای از لباس در مشتم مچاله می شه اشک ها خیال باریدن دارند... گذر زمان و تمام تلاش هایم برای واپس زدن تلخی های آمده بر سرم ،هیچ کدام از زخم هایم را التیام نبخشیده... مرهم چیست؟ مرهم کیست؟

نفس عمیقی می کشم و صدای شکستنی تکراری تمام وجودم را فرا می گیره….تو نفس بعدی…. همراه بازدم آتش توی قلبم شعله می کشه سوزش قلبم راحس می کنم حالا توی قلبم گرمتر از اتاقه و این بار روی شیشه ی چشمانم است که شبنم میشینه …حالا دیگه هیچ جدایی بین من و اتاق نیست… قلبم داغ تر از اتاق، اتاق داغ تر از بیرون و لایه لایه اشک هایی که داغ به دل مانده مان را به رخ می کشند…

باز یکی  شدیم چشمای من و چشمان شیشه … هر دو نمناک و لبریز…

صدای همهمه ی بقیه به گوش می رسه: برگه های سیاه شده از تصاویر و نوشته ها …یکی به صدا در می آد و می گه: شادی…

نمی دونم داره سوال می کنه یا صدام می کنه؟!

می گم نمی دونم هستم یا نیستم!

یکی دیگه به صدا در می آد: هستی

این بار هم نمی فهمم صدام می کنه یا سوال!

می گم: نمی دونم. هستی ام بدون اون نیست و نیستی ام برای او هستی! اصلا تو بگو، هستم؟

نمی دونم فهمید چی رو می گم یا نه؟!

نگاه معنی داری می کنه که باعث می شه نگاهم را  ازش بدزدم و می گه: یادته داشتی می رفتی رسیدی به یه نهال  می تونستی بری قدرتشو داشتی ...اما وایسادی و همون نزدیکی ها موندی و تماشاش کردی دور تا دورش را گرفتی  وایسادی تا دیگه برای خودش درختی شد سرش رسید به اون بالا ها دیگه زیر پاشو نمی دید...و وقتی دیدی دیگه بودنت بودن نیست معنای تلخ نیستی به خودش گرفته ...بدون هیچ خواسته ای رفتی… وقتی رفتی شادی فریاد شد…

رومو می چرخونم و لجوجانه می گم: نه! یادم نمی  آد!

می گه باشه قبول! پس لابد اون موقع رو هم که با سختی و تلاش رفتی و هی به پشت سرت نگاه کردی دوباره رفتی و تلخ گریستی ....و وقتی فکر کردی رسیدی ... دیدی تازه بعد از این همه صبر و رنج و بی نصیبی رسیدی به پای یه کوه و همه بهت میگفتن نه ،دیگه نه، تو توان عبور نداری، تو تموم شدی... تو شانسی برای ادامه نداری... یادته حتی یکی با لجاجت فریاد می زد سادگی خریداری نداره بهتره بری بمیری... ولی تو به حس غریب قلبت اعتماد کردی تنهایی را فریاد کردی و ناگهان دیدی چیزی جز خدا بر زبانت جاری نیست...و این طور شد که کوه را هم با غم تنهایی گذر کردی... یادت نیست.؟نه؟

جوابشو نمی دم!

ادامه می ده: اون شب مهتابی که تازه فهمیدی دیگه هیچ آدمی توی دنیات نیست و تنهای تنهایی… چی؟

دیگه اگه بگی نه هم مهم نیست چون همه ی ماها می دونیم که یادته، یادمونه که  اومدی تنهایی ات را به عشقی تبدیل کنی که  تنهاتر شدی … یادمونه …قبل از این که اشک هات سرازیر شن ما از خدا پرسیدیم...

طاقتم تموم می شه ...می گم: یادمه…{سکوتم شکست…}

می گم اینو یادمه یادمه دیگه هیچ کس نبود هیچ کسِ هیچ کس… نمی خواستم هم باشه… و یکی بود یکی نبود قصه ی من آخر قصه خونده شد…

من نبودم و اون بود… نبودنم آرزویش بود لبخند لبانش بود روزهای خوشش بود

درحالی که دیگه جلودار اشک هایم نیستم به همه شون نگاه می کنم و می پرسم شما می دونید چرا؟؟؟

تق تق تق...

لعنت،خدایا، لعنت… صدای در … باز هم صدا ی در…

گوش هامو میگیرم صدای در زدن ها قطع نمی شه… هرچه بیشتر در می زنه صدای گریه ی من هم بیشتر می شه و زمین زیر پام خیس تر…

سرمو بالا می ارم یاد اون روز می افتم اولین گِلی که با اشک های من به دنیا اومد! اون روز هم خاک زیر پام از اشکام گِل شده بود وقتی اشکامو پاک کردم و نگاش کردم فریاد زد… از اون روز هر بار گِلی می دیدم می دونستم که حاصل بارش دوباره ی یه آسمون گرفته ی دیگه است…


▀▄▀▄▀▄▀

 باهم مثل ابر بهاری می باریم… انگاری اشک های منو شبنم های پنجره وصله شده به قسمتی از خاطرات که نه در زبان جاری می شه نه در کلام می گنجه …

صدای در می آ د… خدا…

سر به صورت پنجره تکیه می دهم و اشک هایمان به هم می آمیزند…

229248abu3e9v4w9.gif


نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)