X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خلوت من

هرگاه که دلت یاد کسی کرد و فرو ریخت یاد آر که من منتظر و چشم به راهم
پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

...اون فراموش شده...(منتقل شد)

صدای خنده و شادی آمیخته با فریاد و غوغا فضا رو پر کرده بود...

... نوبت اون بود که قایم بشه ... دوید و رفت دورترین بوته رو  انتخاب کرد و نشست . یواشی دست و پاشو جمع کرد و منتظر شد...

ازهیجان قلبش تاپ تاپ می زد منتظر بود تا پیداش کنه و جیغی بکشه و...

حوصله اش سر رفت پس چرا پیداش نمی کرد...

یه کم ترسید به آسمون نگاه کرد کم کم داشت غروب می شد باید منتظر می موند اون یه بار چشم گذاشته بود و همبازیشو خیلی خوب پیدا کرده بود حالا باید منتظر می موند. حتما جای خوبی قایم شده !... چه خوش شانس!
تو این فکرها بود که با وزش باد احساس سرما کرد اطرافش رو که نگاه کرد جز تاریکی و تنهایی چیزی ندید شب شده بود تاریکی، سکوت و باد. باز غرق رویا شده بود و گذشت زمان رو حس نکرده بود...

سعی کرد میون تاریکی اطرافش رو تشخیص بده ولی سکوت تلخی احاطه اش کرده بود...

هر از گاهی درخششی توجهش رو جلب می کرد ولی ترس از بی پناهی نذاشت بره تا راهشو پیدا کنه

- میاد حتما میاد (زیر لب تکرار می کرد) : میاد ...

▀▄▀▄▀▄▀

مدتهاست که اون همون جا زیر اون بوته منتظره هنوز شب براش به پایان نرسیده

تنها همدمش انعکاس خداست تو صورت ماه که همچنان به صورتش لبخند می پاشه تا غصه ی تنهایی و فراموش شدگی یادش  بره...

...اون فراموش شده...

ی نوشته های خلوت من به وبلاگ جدید انتقال یافت

و مطالب جدید این وبلاگ ، مطالبی است که زمانی باید در این وبلاگ نوشته می شد ولی به دلایلی نوشته نشد! و حالا صلاح دیدم جز آرشیو این وبلاگ به یادگار بمونه.

آدرس وبلاگ جدید رو اینجا نمی نویسم! دلیلش ...

یاد فیلم "مریم و می تیل" افتادم! دخترک قصه این جمله رو زیاد تکرار می کرد :"

آنهایی که مرا دوست دارند بالاخره یه روزی مرا پیدا می کنن

پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

عاشق رویاهایم می مانم (آرشیو)


عاشق رویاهایم می مانم

یادتون باشه همه می تونن همه آرزوهاتون امیدهاتون دارایی تون احساستون خواسته هاتون وجودتون و در یک کلام هر آنچه دارید را در لحظه ای به یغما ببرند ولی هیچ کس نمی تواند رویاهای شما را از شما بگیرد 

من می رم تا رویاهایم را نجات دهم رویاهایی به اندازه ی یک دنیا غیر قابل واقع شدن رویای من به اندازه ی آسمان آه رویایی است!  

در آغوش می گیرمشان محکم با عشق و فرار می کنم! به جایی که هیچ کس نتواند با تلنگری به روحم (عمد یا غیرعمد) آنها را از من بگیرد  

جایی که کسی نفهمد رویای من چیست  

رویایی که مرا به زوال می برد 

عاشق رویاهایم می مانم  ...

......


پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

یکی بود ولی یکی نبود! (آرشیو)


"یکی بود ولی یکی نبود! "

ایستاده ام کنار پنجره اتاقم، بیرون سرده و همین سرما باعث ایجاد قطرات پاکی روی شیشه شده، مرز گرمی و سردی، خلاصه ی هستی من…

تصویر حک شده ی من، نیمه شفاف، روی شیشه…

شاهد غم ها : یه شیشه!

دیگه تاب ایستادن ندارم  آروم میشینم روی صندلی. به جای خالیش فکر می کنم مثل همیشه…

حسش می کنم… صداش هنوز تو فضای ذهنم می پیچه...خاطرات تلخ یکی پس از دیگری جلوی چشمانم صف می کشند… گوشه ای از لباس در مشتم مچاله می شه اشک ها خیال باریدن دارند... گذر زمان و تمام تلاش هایم برای واپس زدن تلخی های آمده بر سرم ،هیچ کدام از زخم هایم را التیام نبخشیده... مرهم چیست؟ مرهم کیست؟

نفس عمیقی می کشم و صدای شکستنی تکراری تمام وجودم را فرا می گیره….تو نفس بعدی…. همراه بازدم آتش توی قلبم شعله می کشه سوزش قلبم راحس می کنم حالا توی قلبم گرمتر از اتاقه و این بار روی شیشه ی چشمانم است که شبنم میشینه …حالا دیگه هیچ جدایی بین من و اتاق نیست… قلبم داغ تر از اتاق، اتاق داغ تر از بیرون و لایه لایه اشک هایی که داغ به دل مانده مان را به رخ می کشند…

باز یکی  شدیم چشمای من و چشمان شیشه … هر دو نمناک و لبریز…

صدای همهمه ی بقیه به گوش می رسه: برگه های سیاه شده از تصاویر و نوشته ها …یکی به صدا در می آد و می گه: شادی…

نمی دونم داره سوال می کنه یا صدام می کنه؟!

می گم نمی دونم هستم یا نیستم!

یکی دیگه به صدا در می آد: هستی

این بار هم نمی فهمم صدام می کنه یا سوال!

می گم: نمی دونم. هستی ام بدون اون نیست و نیستی ام برای او هستی! اصلا تو بگو، هستم؟

نمی دونم فهمید چی رو می گم یا نه؟!

نگاه معنی داری می کنه که باعث می شه نگاهم را  ازش بدزدم و می گه: یادته داشتی می رفتی رسیدی به یه نهال  می تونستی بری قدرتشو داشتی ...اما وایسادی و همون نزدیکی ها موندی و تماشاش کردی دور تا دورش را گرفتی  وایسادی تا دیگه برای خودش درختی شد سرش رسید به اون بالا ها دیگه زیر پاشو نمی دید...و وقتی دیدی دیگه بودنت بودن نیست معنای تلخ نیستی به خودش گرفته ...بدون هیچ خواسته ای رفتی… وقتی رفتی شادی فریاد شد…

رومو می چرخونم و لجوجانه می گم: نه! یادم نمی  آد!

می گه باشه قبول! پس لابد اون موقع رو هم که با سختی و تلاش رفتی و هی به پشت سرت نگاه کردی دوباره رفتی و تلخ گریستی ....و وقتی فکر کردی رسیدی ... دیدی تازه بعد از این همه صبر و رنج و بی نصیبی رسیدی به پای یه کوه و همه بهت میگفتن نه ،دیگه نه، تو توان عبور نداری، تو تموم شدی... تو شانسی برای ادامه نداری... یادته حتی یکی با لجاجت فریاد می زد سادگی خریداری نداره بهتره بری بمیری... ولی تو به حس غریب قلبت اعتماد کردی تنهایی را فریاد کردی و ناگهان دیدی چیزی جز خدا بر زبانت جاری نیست...و این طور شد که کوه را هم با غم تنهایی گذر کردی... یادت نیست.؟نه؟

جوابشو نمی دم!

ادامه می ده: اون شب مهتابی که تازه فهمیدی دیگه هیچ آدمی توی دنیات نیست و تنهای تنهایی… چی؟

دیگه اگه بگی نه هم مهم نیست چون همه ی ماها می دونیم که یادته، یادمونه که  اومدی تنهایی ات را به عشقی تبدیل کنی که  تنهاتر شدی … یادمونه …قبل از این که اشک هات سرازیر شن ما از خدا پرسیدیم...

طاقتم تموم می شه ...می گم: یادمه…{سکوتم شکست…}

می گم اینو یادمه یادمه دیگه هیچ کس نبود هیچ کسِ هیچ کس… نمی خواستم هم باشه… و یکی بود یکی نبود قصه ی من آخر قصه خونده شد…

من نبودم و اون بود… نبودنم آرزویش بود لبخند لبانش بود روزهای خوشش بود

درحالی که دیگه جلودار اشک هایم نیستم به همه شون نگاه می کنم و می پرسم شما می دونید چرا؟؟؟

تق تق تق...

لعنت،خدایا، لعنت… صدای در … باز هم صدا ی در…

گوش هامو میگیرم صدای در زدن ها قطع نمی شه… هرچه بیشتر در می زنه صدای گریه ی من هم بیشتر می شه و زمین زیر پام خیس تر…

سرمو بالا می ارم یاد اون روز می افتم اولین گِلی که با اشک های من به دنیا اومد! اون روز هم خاک زیر پام از اشکام گِل شده بود وقتی اشکامو پاک کردم و نگاش کردم فریاد زد… از اون روز هر بار گِلی می دیدم می دونستم که حاصل بارش دوباره ی یه آسمون گرفته ی دیگه است…


▀▄▀▄▀▄▀

 باهم مثل ابر بهاری می باریم… انگاری اشک های منو شبنم های پنجره وصله شده به قسمتی از خاطرات که نه در زبان جاری می شه نه در کلام می گنجه …

صدای در می آ د… خدا…

سر به صورت پنجره تکیه می دهم و اشک هایمان به هم می آمیزند…

229248abu3e9v4w9.gif


پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

محبّت تشدید داره! ( آرشیو )

محبّت تشدید داره!

خاطراتمون با همه کوچه هاش، کوچه هاش با همه خونه هاش، خونه هاش با همه آجراش، آجراش با همه آدماش، قدیمی شده...

اما حس خوش با توبودن، خندیدن، گریستن، فریاد زدن، زندگی کردن... هیچ کدوم قدیمی نشدن. مثل... مثل... مثل پول تو جیبی بچه گی هام تو جیب خاطراتم، جرینگ جرینگ، می کنه!

می بینی؟! دوباره بچه شدم!

حس خوش با تو بودن صفای ناب کودکی را برام به ارمغان میاره، مثل عطر کیف و کتاب نوی اولین روزهای مدرسه گیجم می کنه! مثل خوردن یه نوشیدنی شیرین و خنک تو ظهر تفته ی تابستون دهنم رو آب میندازه! مثل دو دست گرم و مهربون که توی زمستون دست های یخ زدتو گرم می کنه دلپذیره! مثل هوای خنک صبح یه روز پاییزی ریه هامو پر از هوای تازه می کنه! مثل خبر خوش دیدار دلمو پر از شادی می کنه...

نگاه کن! به یاد اون روزها یهو قد می کشم! بزرگ تر می شم! کمی از قبل بیشتر می شم!

کجایی رفیق! یاد روزهای با تو بودن ساده ام می کنه! صریحم می کنه! میل به زنده بودن رو تو رگام بیدار می کنه. تو نیستی ولی یادت که اینجاست. یادت مثل دست های مهربون پدر می مونه که تو روزهای اشک و بهانه ی کودکی به زور غلغلک خنده رو جانشین گریه می کرد! یادت مثل همبازی دوران خیالی بچگی هام، وقتی من دلم می خواد، وسط تابستون هم باشه برام آدم برفی درست می کنه ! ای بابا! تو که یادت هم گلوله گلوله به من برف پرتاب می کنه؟!!

پس خودت کجایی؟!

اون روزا... با هم توی یه مدرسه درس می خوندیم. از یه کوچه رد می شدیم. با هم یکی بودیم. مدرسه مون مدرسه ی زندگی بود و کوچه مون کوچه ی آشتی کنون!با هم بودیم با هم یکی بودیم. یه وقتایی قد چند نفر حرف می زدیم. حالا حرفامونو واسه کی میگیم؟ مدت هاست سکوت به لبامون فشار میاره!همه خاطرات رنگی مونو غبار بی توجهی پوشونده...

تو مدرسه مون سخت گیری زیاد بود! واسه نذاشتن یه تشدید ناقابل، سی بار از روی کلمه ی محبت بایست می نوشتیم! ولی ما همه رو سه سوت می نوشتیم! دفعه بعد باز یادمون می رفت، اون وقت مجبور بودیم شصت بار بنویسم! از ترس دوباره جریمه شدن یادمون می موند که محبت تشدید داره، ترس خوب نبود ولی اگه نبود نمی شد! وقتی بود ما هم بودیم وقتی ترس بود عشق هم  بود! ترس از جدایی، ترس از تنهایی، ترس دلتنگی، ترس ندیدن ها،  ترس رفتن ها، ترس برنگشتن ها، ترس از دست دادن ها، ترس نصیب کس دیگه شدن ها... اینها زیبا بود! زیبا بود؟!

ترس شیرینی بود جریمه اش شیرین تر! اگه می بینی الان نه تو نه من واسش تشدید نمی ذاریم واسه اینه که دیگه کسی نیست جریمه مون کنه! اون موقع ها کلاغه خبر می برد! الان کلاغه هم بی خیال شده!

خلاصه رفیق! باید بگم خیلی حیف شد! شیطونی و بازیگوشی که تو روح بی تاب ما بود و غلغلکمون می داد یهو تموم شد! دیگه نه می تونیم از دیوار راست بالا بریم! نه  وقتی از در بیرونمون کردن از پنجره بریم تو!!!

چرا بزرگ شدیم؟! !!!

چه روزهایی بود! نمی دونم چرا بزرگ شدیم؟ اما می دونم از یه جایی سر نوشت، من و تو رو، از هم جدا کرد. حالا فقط خاطرات تو را دارم.

-من و تو از کجا به هم نزدیک شدیم؟

-از دوران ساده و باصفای کودکی!

-از کجا دور شدیم؟

- از وقتی که هی از کودکی دور شدیم.تاااااا ............ روزی که همدیگر و گم کردیم...

.•¤•..•¤•. .•¤•..•¤•. .•¤•..•¤•. .•¤•..•¤•. .•¤•..•¤•.

یادت باشه هر مفهومی برای درک شدن به زمان نیاز داره به این که در مسیر خودش به بلوغ برسه. هرگز نمی شه با فشار مفهومی رو در ذهنی گنجاند. خاطره ای رو از یاد کسی برد. با دردی خو کرد. از مرحله ای به مرحله ی دیگر رفت. ن م ی ش ه!

ما هردومون هنوز کودکیم! با محبت و نوازش می شه با ما حرف زد. می شه ساده شد ساده گفت ساده خواست.

نمی دونم در کدوم سفر، گم شدی. از چه راه هایی عبور کردی. درگذشته مانده ای یا در آینده غرق شدی. اصلا الان کجایی ... چی کار می کنی؟ تو ذهنت از من چی ساختی؟ الان منو با چی صدا می کنی؟ اصلا صدا می کنی؟

هرجا که باشی هر کسی که شدی...از خودت بپرس کجایی؟!

راستی امروز چه کسی مشت های گره کرده ی تو رو باز می کنه؟... 

  

پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

من خوشبختم! (آرشیو)


من خوشبختم!

دلت گرفته؟ غصه تو دلت خونه کرده؟ به هم ریختی؟ دل و دماغ هیچ کاری رو نداری؟ نکنه از زندگی سیر شدی؟ نکنه تو خلوت و تنهاییت به خدا گله کردی که چقدر بدشانسی؟ نکنه شیطون تو گوشت زمزمه کرده این جا دیگه آخر خطه؟

یه کم مکث کن... یه لحظه فکر کن... هیچ فکر کردی می تونست خیلی بدتر از این باشه؟

دوستی می گفت: آدم تو زندگی به یه جاهایی می رسه که می گه یعنی بدتر از این هم می شه؟ یعنی من قدرت تحمل این بار غم رو دارم؟ و هر چی روزها جلوتر می ره می بینی اون غم های قبلی خیلی کوچکتر از غم هایی است که بعد از اون، روزگار، برات تدارک دیده!

یه لحظه چشماتو ببند و تصور کن... تو، یه روز سخت و پر از غصه رو با هزار مشکل بزرگ به شب رسوندی و حالا با یه عالمه فکر و دلشوره و اضطراب و ترس سر رو بالش گذاشتی تا شاید با چند ساعت خواب از فکر غصه های امروز و نگرانی های فردا که یه لحظه رهات نکرده، چند ساعت دور شی. هزار بار تو رختخواب این پهلو اون پهلو می شی، در حسرت یه خواب راحت و یه آرامش کوتاه. اما دریغ، خواب که به چشمات نمیاد هیچ، سر درد هم به دردات اضافه می شه به خودت می آی، می بینی صبح شده اما چیزی از خیال و غصه هات  کم نشده...

خودمونیم چند بار به خاطر اون شب هایی که راحت سر رو بالش گذاشتیم و شیرینی دلچسب خواب مهمون چشمامون بود خدا رو شکر کردیم؟ اصلا به نعمت بودنش فکر کرده بودیم؟

شاید برای خیلی ها پیش اومده باشه: دوستی ازت می پرسه: چه خبر؟ و تو با صدایی که نارضایتی توش موج می زنه می گی: امن و امان. بعد می گی: خسته شدم آخه اینم شد زندگی دریغ از یه تنوع.

تو اون لحظه هیچ به اتفاقات بدی که می تونست بیفته فکر کردی؟ ولی وقتی که یه مشکل تازه از راه می رسه، اون وقت تازه می فهمی که امن و امان چه نعمتی بوده! چند بار به نعمت هایی که داری فکر کردی؟ چقدر شکر خوشبخت بودنت را به جا آوردی؟

یه کم صبور باش. نگو عجب دل خوشی داری بابا، کدوم خوشبختی... نگو اگه وضع منو داشتی خوشبختی از یادت می رفت... خیلی غم انگیزه که ظرافت نگاه همه مون یه جورایی کم رنگ شده... عجیبه وقتی صحبت از خوشبختی می شه همه مون صاف می ریم سراغ یه نعمت دور و دست نیافتنی و یه رویای عجیب و غریب!

اگه اون جوان را توی اون روز غم انگیز توی بیمارستان وقتی در انتظار اتاق عمل بود می دیدی... جوانی که به خاطر سرطان تا چند ساعت دیگه از نعمت داشتن زبان محروم می شد... تصور زندگی بدون تکلم برای کسی که یه عمر از اون نعمت برخوردار بوده... فکر این که تو اون لحظات چی بهش گذشت... 

چرا ما همه ی این نعمت های بزرگ رو از یاد بردیم؟ چرا؟ چون فقط بهشون عادت کردیم؟ اما مگه عادت دلیلی موجهی برای فراموش کردن خوشبختی هاست؟

آره صحبت کردن خوشبختیه، راه رفتن خوشبختیه، دیدن خوشبختیه ... و خیلی چیزای دیگه که شمردنشون را می سپارم به تو!

 

دیل کارنگی می گه :" آیا حاضرید که هر دو چشم خود را به هزار میلیون دلار بفروشید؟ برای دو پایتان حاضرید چه مبلغی دریافت نمایید؟ برای دست ها و قوه شنوایی یا اطفال و خانواده تان چقدر؟"

 

به قول شوپنهاور :" ما به ندرت درباره آن چه داریم فکر می کنیم در حالی که همیشه در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم."

 

این جمله را از کارنگی به یاد بسپاریم و در عمل به آن وفادار باشیم  که:

"همیشه نعمت هایی را که دارا هستید بشمارید، نه محرومیت ها و گرفتاری های خود را ."

و یادمون باشه اون بالاسری همیشه هوامون رو داره...

پس بیاد یه کاری نکنیم که وقتی یه مشکلی پیش اومد نتونیم از خجالت سرمون را به آسمون بلند کنیم و ازش بخواهیم روزهای خوش  از دست رفته را بهمون برگردونه ... هرچند او بزرگوارتر، بخشنده تر و رحیم تر از این حرفاست...

2wlt53k.gif2wlt53k.gif2wlt53k.gif2wlt53k.gif

پنج‌شنبه 29 مرداد 1388

معجزات معمولی برای تو (آرشیو)

عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیمعجزات معمولی برای توعکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

امروز برایت روزی سرشار از معجزات معمولی را آرزو می کنم. 

یک فنجان قهوه تازه که خودت آن را درست نکرده ای. 

یک تلفن غیر منتظره از یک دوست قدیمی. 

وقتی عجله داری چراغ خطرهای سبز در مسیرت به محل کار یا برای خرید. 

برایت روزی پر از چیزهای کوچکی آرزو می کنم که باعث شادیت می شوند: 

سریع ترین صف در سوپرِ٬ 

یک شعر زیبا در میان ترانه های رادیو٬ 

رنگین کمانی بالای سرت در آسمان٬ 

کلیدهای درست همان جایی که دنبالشان می گردی٬ 

برایت روزی پر از شادی و کمال آرزو می کنم. 

نمونهای بسیار کوچکی از کمال که احساس غریبی به تو می دهند. 

این احساس که خداوند به تو لبخند می زند 

و به آرامی مراقب توست 

زیرا تو انسانی هستی استثنایی و نادر

->->

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

پنج‌شنبه 8 اسفند 1387

.▀▄▀▄▀.آخرین دعوت.▀▄▀▄▀.

...آخرین دعوتم را پذیرا باش...  

   

.▀▄▀▄▀.  آخرین دعوت .▀▄▀▄▀. 

بمون با من ، گل تشنه ، ببین دل بستن آسونه 

ولی دل کندن عاشق ، مثل دل کندن از جونه 

چراغ گریه روشن کن ، شب دلشوره و رفتن 

کنار این شب زخمی،بمون بامن بمون بامن  

ببین امشب به یاد تو ، فقط ازگریه می بارم 

حلالم کن تو میدونی ، دل بی طاقتی دارم 

تماشا کن صدایی که به دست بادها دادی 

تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی 

میون رفتن... و ... موندن... کنار تو گرفتارم 

تن بی سر، سر بی تن، نگو دست از تو بردارم 

اگه بعد از تو می مونم ، اگه بعد از تو می پوسم  

خداحافظ خداحافظ ، تو رو با گریه می بوسم 

http://i30.tinypic.com/15yhyt0.jpghttp://i30.tinypic.com/15yhyt0.jpghttp://i30.tinypic.com/15yhyt0.jpg 

  آهنگ آخرین دعوت با صدای محمد اصفهانی    

دانلود

حجم ۱.۲ مگابایت

شنبه 12 بهمن 1387

حرف دل

حرف دل 

سلام دوستان 

می خواستم یه اقراری کنم. این که الکی قول آپ میدادم! درحالی که هیچ متنی به دلم نبود.
دیروز رفتم نمایشگاه دائمی کتاب و همه کتاب های ادبی وشعرشو دیدم... 

سه تا هم خریدم و اومدم  

دیشب همه کتاب های قدیم وجدید رو دورم باز کردم بازهم هیچ... 
ولی امروز یهو یه حسی اومد سراغم و این عکس رو ویرایش و طراحی کردم
مثل وقتایی که نقاشی می کشم حسابی تخلیه ام کرد.این شد که گذاشتمش تو وبلاگم....   

تقدیم به شما

 


دوشنبه 2 دی 1387

تو می آیی...

 

 

 تو می آیی...

  

 تو می آیی٬

می دانم که می آیی...  

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم٬  خوب فهمیدم... 

تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم٬ سیر نوشیدم. 

تو می آیی... می دانم که می آیی 

و بر ابهام یک بودن٬ نگین آبی احساس می بندی٬  

و از تکرار  پوچ لحظه های سرد تنهایی٬ 

مرا بر نبض پرکار شکفتن می نشانی... 

تو می آیی... خوب می دانم 

که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید 

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت!‌ دور می شد 

تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه٬ شبیه دختری از جنس یک پرواز٬ 

میان گرمی دستان پرمهرت دوباره٬ باز می گیری 

تو می آیی و من این را  

شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان! 

شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان٬ 

دوباره٬ خوب٬ فهمیدم! 

تو می آیی٬ می دانم٬ خوب می دانم که می آیی  

و من را٬ در حریم امن چشمانت٬‌ 

به آرامش٬  

به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس! می رسانی... 

تو می آیی٬

خوب می دانم که می آیی...  

مهین رضوانی فرد

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

 

اینم کد آهنگ فریاد از بیژن مرتضوی و مریم که بعضی دوستان تقاضا داشتند. 

این کد را از وبلاگ http://kodeahang.mihanblog.com گرفتم.  

دانلود

جمعه 8 آذر 1387

♥اگر عشق باشد♥

عکس این پست را ویرایش کردم به خاطر تذکر به جای دوست خوبم مصطفی.

***

حالا این عکس جدید رو داشته باشین 

کاش آدم های دنیای ما هم مثل این عکس همه شون این جوری مواظب عشق و حس عاشقی شون بودن و دست از بی خیالی برمی داشتن

بهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

730906x0zft4a94w.gifاگر عشق باشد730906x0zft4a94w.gif

تکلیف و وظیفه شناسی می تواند یک بسته کوچک برای ناهار آماده کند اما عشق تصمیم می گیرد که یک یادداشت عاشقانه کوچک را در داخل آن جای دهد.

وظیفه و اجبار ، کودکان را سر وقت معین به رختخواب می فرستد، اما عشق، ملحفه ها را روی بدنشان جای می دهد.  

وظیفه و اجبار، می تواند یک وعده غذا درست کند، اما عشق آن  را با چند شاخه گل سرخ زیبا در گلدان و شمع های باریک تزیین می کند.

تکلیف و اجبار، نامه های زیاد و طولانی می نویسد، اما عشق ، یک لطیفه یا یک تصویر یا تکه ای آدامس یا یک دستمال خوشبو را داخل آن نامه جاسازی می کند.

زور و اجبار ممکن است یک خانه را شاد و زنده نگاه دارد، اما عشق و عبادت شانس و اقبال بهتری را برای ایجاد یک خانواده شاد به وجود می آورد.

وظیفه و اجبار، ایجاب می کند که اگر قدردانی و سپاس انجام نشود به سرعت رنج و آزردگی ایجاد کند، اما عشق این نکته را یاد می دهد که کار را فقط به خاطر شادی و خوشحالی از انجام آن ، به عهده بگیریم.    

یک خانه فقط یک خانه است تا زمانی که عشق به آن پا بگذارد و عشق فقط به سوی بعضی از خانه ها که خاک فرشتگان را دارند می آید...البته پول می تواند خانه ای زیبا بنا کند، اما این فقط عشق است که می تواند آن را با یک احساس زیبا تجهیز نماید.   

   

عشق می تواند سخت ترین و تلخ ترین لحظات را با یاد محبوبی

وفادار و همیشه همراه زیبا و شیرین کند

   

یکشنبه 12 آبان 1387

ღღعشقღღ

کلیک کنید (( کلوب کوین بد بوی )) کلیک کنید عشقکلیک کنید (( کلوب کوین بد بوی )) کلیک کنید

سلام  

یه گوشزد تکراری دارم! در مورد عشقه... ولی همه که عاشق نیستن... پس از اول شروع می کنم...

سلام 

سلام به شمایی که تپیدن های قلبتان گویای رازی دلچسب و گواراست...: راز عشق.  

خوش به حالتان! چرا که شما در حال حاضر لذت بخش ترین موهبت را در درونتان دارید. 

گاهی صبح که از خواب بیدار می شوید٬ هوا ابری و گرفته است و کارها آن طور که می خواهید پیش نمی رود و صدها بهانه دیگر٬ اما یاد محبوب و یا دیدن چهره ی او٬ لذت بودن او و عشق او٬ شما را وادار به بلند شدن می کند و لبخندی به وسعت تمام آسمان٬ دلتان را می گیرد٬ و این یعنی انگیزه برای بودن و ادامه دادن و شاکر بودن.  

یادتان باشد٬ عاشق بودن مسوولیت عظیمی است که از جانب خداوند بر دوش شما گذاشته شده است. حالا ببینید چقدر توانسته اید از این موهبت خدادادی لذت ببرید؟ چقدر عشق را به محبوبتان هدیه داده اید؟ 

شما در برابر این هدیه خداوند٬ مسوولید. وای اگر عشق را به بند بکشید. وای اگر به این امانت الهی خیانت کنید. وای اگر از این لطف خدا به خودتان و دیگری٬ به جای شادی و سرور٬ غم را پیشکش کنید. 

عشق والاترین هدیه خداوند است و ما باید هنر عشق ورزیدن را بیاموزیم.  

عاشقان! همین که... 

 دایم چشمتان به صفحه تلفن است تا شماره محبوبتان را ببینید٬ 

 این که با ورود و دیدن او دلتان می لرزد٬ 

 ♥ این که قبض تلفنتان را با عشق پرداخت می کنید٬ 

و این که تلفن همراهتان را روی ویبره می گذارید و با هر بار لرزیدن گوشی٬ دلتان می لرزد ٬ 

 یعنی لذت٬ یعنی زندگی٬ یعنی خوشبختی٬ یعنی سپاس...  

چقدر خدا را به خاطر عشقی که به شماعطا کرده سپاس می گویید؟ 

همین حالا وضوی عشق بگیرید و نماز عشق برپا کنید... چه شکرگذاری شیرینی...  

خوش به سعادتتان... گوارای وجودتان!   

 http://i29.tinypic.com/ab0zva.jpg

چهارشنبه 24 مهر 1387

شلوغ پلوغ!!!

   

نظرتون درباره این عکس شلوغ پلوغ چیه؟!!

عین این روزهای  منه! شلوغ و در هم برهم ...

گمشدم بین روزها، بین آدم ها، غرق شدم تو زندگی، این جوری دوست ندارم 

 ولی می گن دوای دردمه!

و اما درباره غیبت طولانیم.... :  

تقریبا سه تا متن را کامل آماده کرده بودم و عکس هم براش طراحی کرده بودم ولی بعدش ... بایگانی اش کردم! خوب نبودن دیگه!شادی رو  فریاد می زد!

اسم هاشون اینا بود :

"محبت تشدید داره!"،

"من خوشبختم! " ،

 "یکی بود ولی یکی نبود! " .

این آخری رو خیلی دلم سوخت آخه عکسش خیلی قشنگ شده بود متن را تو خودش جا داده بود...

نمی دونم ها شاید موقعیتش پیش بیاد بذارم... 

اگه بذارم که دیگه فهرست پست های بعدیم را دارید...

دیگه هر چه پیش آید خوش آید... 

                                               شاد باشید

جمعه 5 مهر 1387

فردا می آید و من هنوز خیلی کار دارم...

www.bahar20.sub.irفردا می آید و من هنوز خیلی کار دارم...www.bahar20.sub.ir  

خدایا فردا می آید ولی من هنوز دست های خسته و پرمحبت مادرم را نبوسیده ام و سرم را روی زانوان خسته ولی پر از مهر او نگذاشته ام...صورت او را نوازش نکرده ام... هنوز از چشمان مهربانش سیراب نشده ام... هنوز از مهر مادری او قدردانی نکرده ام...

من باید بجنبم فردا می آید و من هنوز در رختخواب بی تفاوتی مانده ام...

هنوز به پدرم نگفته ام که چقدر محتاج دست هایش هستم... چقدر دلم می خواهد سر و صورتش را غرق بوسه کنم... دلم می خواست او را بغل کنم و نگرانی هایش را دلداری دهم...

وای خدای من فردا در راه است و من هیچ کاری انجام نداده ام...

هنوز چشم در چشم خواهرم به او نگفته ام که خیلی خیلی دوستش دارم...

هنوز به برادرم نگفته ام که چقدر دل تنگ صمیمیت هایمان هستم...

خدایا فردا در راه است و من هنوز خیلی کار دارم...

باید به دیدن دوستانم بروم... باید از همسایه ام دلجویی کنم... شاخه گلی برای همکارم ببرم که مدت هاست به خاطر یک سو تفاهم رابطه مان تلخ شده...

باید از استادم تشکر و قدردانی کنم ... از نانوایی سر کوچه مان سوال کنم آیا همسر بیمارش بهبود یافت... به رفتگر محله مان خدا قوت بگویم و دست نوازش بر سر آن یتیمی که می شناسمش بکشم... 

 وای خدای من چقدر دیر است٬ فردا دارد می آید...

چه کتاب هایی که نخواندم و چه نوشته هایی که ننوشته ام... من باید بخوانم، بنویسم، بسرایم و به تصویر بکشم....  

چقدر دیر ... اما باید تکانی بخورم  

برای نورانیت وجودم، برای خودم، برای وجدانم و برای فردایم...  

خدای من فردا دارد می آید و من هنوز هیچ  کاری انجام نداده ام... 

 

شنبه 23 شهریور 1387

رویای تلخ

 

674953ulnnugdq1c.gifرویای تلخ674953ulnnugdq1c.gif 

59198hrthuy4syh.gif

نشستم کنارش، روی نیمکت سفید نیگام نکرد، نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای

- سلام کوچولو،
سرشو برگردوند و لبخند زد.
- سلام،
چشاش قهوه ای روشن بود، صاف و زلال، انگار با چشاش داشت می خندید...
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد:
- اوهوم
- تنها اومدی پارک؟
دوباره خندید، صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد.
- نه... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم، دو تا بچه، یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن.
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی؟ نمی خوای بری تاب بازی؟
سرشو به چپ و راست تکون داد.
- نه ، من از اونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم، اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد، عجیب شیرین حرف می زد.
- من؟ من برم بازی؟ من که از تو هم بزرگترم که،خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام، خیلی جدی نگام کرد
- نه، شما از ما سه تا هم کوچولوترین، خیلی ...
نتونستم بخندم، نگاهش و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود میخکوبم کرد...

ادامه مطلب ...
جمعه 8 شهریور 1387

عشق آشکار نیست

  

"عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟

گاه عشق گم است؛ اما هست. هست، چون نیست!

 عشق، مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است.

 عشق، از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه، آدم؟ خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است.

در تو عشق می جوشد، بی آن که ردش را بشناسی! بی آن که بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید، نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی."

نقل قول از کتاب "جای خالی سلوچ" نوشته ی "محمود دولت آبادی"

             

پاورقی:

شاید به خاطر همین است که عاشق حقیقی خود را عاشق نمی داند، اما عاشق کذایی خود را عاشقی سینه چاک می داند! (نتیجه گیری شخصی)

کلیک کنید (( کلوب کوین بد بوی )) کلیک کنید

جمعه 1 شهریور 1387

نجات

نجات

پسرک با عجله از کنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد. او مکثی کرد و بعد نا خودآگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد. هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند. فهمید که نام پسرک "بیل" است، عاشق بازی های کامپیوتری و بیس بال است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده.

...................

سال ها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارغ التحصیلی از دبیرستان، بیل به او گفت:"روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم دیگر قرار نبود به مدرسه برگردم. اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بدترین آدم روی زمین هستم. هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود... وقتی تو کتاب هایم را از روی زمین جمع می کردی، داشتی جانم را نجات می دادی... می دانی... می خواستم به خانه بروم و خودکشی کنم."

جان شالتر/ ترجمه : آرزو صابری

این داستانک را دوست دارم ولی  راضیم نکرده به عنوان مطلب جدید! نمی دونم چرا!

امیدوارم شما خوشتون بیاد.

                                             و یعنی هنوز هستم!

شنبه 19 مرداد 1387

زبان های بی صدا

727057f5owblcuts.gifزبان های بی صدا727057f5owblcuts.gif

 

تقریبا همه مون دوست داریم دیگری را با خواندن ذهن یا با پیش بینی آنچه خواهد گفت یا حدس زدن اتفاقی که هنوز تعریف نکرده شگفت زده کنیم.

اگه تو هم دوست داری باید بهت بگم که یه شرط داره.

اون هم اینه که باید یه عالم زبون بلد باشی!

چند تا زبون بلدی؟

دوتا ؟ چهارتا؟ نه نه واسه ی این کار باید بی نهایت زبون بلد باشی!

دنبال انگلیسی و فرانسه و غیره نرو.

زبان فقط صدایی نیست که از گلو بیرون بیاد و با حرکت لب و زبان شکل بگیره. هر حرکتی، هر نگاهی و حتی هر بی حرکتی و هر سکوتی، خود برای کسی که هنر شنیدن و درک زبان های بی صدا را دارد از صدها و هزاران جمله گویاتر و پرمعنا تره.

مثلا برای یک مادر نگاه گرفته و داغ فرزند حاوی هزاران پیام ناگفتنی است که فقط مادر قادر به درک آن پیام هاست.

♥♥همین طور برای یک همسر دزدیدن نگاه و با لکنت سخن گفتن شریک زندگی اش پیام رسان صدها خبر است که بسیاری اوقات حتی نیازی نیست که بر زبان جاری شود.

رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون!

فردی که قادر به رمز گشایی رنگ چهره است می تواند به سر باطن بسیاری از افراد دست یابد.

نباید فقط به این خاطر که پیام های درونی آدم ها به صورت صدا از دهانشان بیرون نمی آید، حرف های ناگفته و پنهان در نگاه، رفتار، لباس و زندگی آدم ها را نادیده بگیریم وبگوییم چون صدایی نمی شنویم پس سخنی نیز گفته نشده، پس همه چیز بر وفق مراد است!

...بیایید خودمان را گول نزنیم زبان نگاه و چهره و رفتار را همه بدون هیچ گونه کلاس و استادی به شکل ذاتی می شناسیم دیگر کم یا زیادش بسته به توجه ما به اطرافیانمان است. کسانی که منتظرند تا درد و غم و یا عشق و محبت فریاد زده بشه تا آنها بتوانند عکس العملی داشته باشند دقیقا در حال شانه خالی کردن از آنچه اطرافشان می گذرد هستند!

اگر پسر یا دختر جوانی زانوی غم بغل گرفته و در اتاقش کز کرده و به موسیقی های غمگین گوش می دهد، فقط چون شرم می کند تنهایی اش را بر زبان آورد...

سرپاچه های ریش ریش شده ی شلوار یک کارمند و آمادگی یک کارگر برای پذیرش سخت ترین کارها پیام آور صدها مشکل مالی است...

اگر شریک زندگی مان مدام از گوشه چشم ما را می پاید و به شکل های مختلف برای حفظ حریم زندگی اش غیرت و تعصب به خرج می دهد ولی با همه این ها به دلیل شرم و حیا و اصالت خانوادگی اش سکوت پیشه می کند و فقط به نگاه و رفتار و اشارت های دربسته و گنگ اکتفا می کند، فقط چون صدای اعتراضش به شکل صدای قابل شنیدن از دهانش بیرون نمی آید نباید خودمان را به نشنیدن بزنیم و بگوییم اوضاع به سامان است.

اگر همسرمان بی حوصله و مغموم است اگر شوق رسیدگی به خود و خانه را ندارد و به خاطر اهمیتی که به آرامش اعضای خانواده می دهد سکوت اختیار کرده نباید خودمان را گول بزنیم که همه چیز درست است!

شرم و خجالت نگاه یک جوان بیکار ، حسرت چشمان دختران و پسران ، گرفتگی صدا ولرزش دست ، سرخی بناگوش ، دزدیدن نگاه ، بی تفاوتی ، خطوط چهره و پیشانی، حرکات جسورانه ، لودگی ، بی پروایی ، حرکات عصبی ، نگاه های مشوش و ... و ... و... همه این  ها برای کسی که گوش دل راباز کرده و استعداد رمزگشایی زبان های بی صدا را در خود از بین نبرده همه و همه یک جور زبان اند،

که اگر خوب شنیده شوند بسیاری از سوتفاهم ها و نامهربانی ها و سو برداشت ها قبل از حاد شدن برداشته می شوند.

2wlt53k.gifسعی کنیم خوب و از روی محبت و توجه به انسان ها نگاه کنیم2wlt53k.gif

500818fohu7zoi07.gifنگاه صاف و عاشقانه رمز یادگیری زبان بی صداست.500818fohu7zoi07.gif

 شاد باشید

پنج‌شنبه 10 مرداد 1387

همبازی!

2wlt53k.gifهمبازی2wlt53k.gif

خیال نکن، نمی شناسمت. نمی ذارم از یادم بری.پشت سایه بازیگوش درختا پنهون شدی که چی؟! رد پاتو دیدم...سایه ات داره می لرزه! عکست افتاده تو صورت ماه! صدای تاپ تاپ دلت، شبو از خواب پرونده!

هنوز دلت پر از هوای بودنه! هنوز چشات داد می زنه، تو  دلت چه خبره! بوی محبت می دی، بی تاب شکفتنی، تو خودتی!

خیال نکن گمت می کنم. نمی ذارم از یادم بری.من هنوز به یادتم!

هنوز با توام. نه اهل خاکم. نه از قبیله باد! از تبار عشقم،ولی همجنس فرشته ها نیستم، پس خرده نگیر، باورم بکنی یا نه ! من خود باورم. خود یقین.

بذار بهت بگم تا بدونی که ...عشق همراهته! بذار خودشو نشونت بده! بذار تو رو هوایی کنه! بذار دوباره عاشق بشی. بذار یه ترانه عاشقانه تو رو از اشک  تر کنه...بذار تماشای یه فیلم عاشقانه تو رو ببره به مرز حساس تر شدن.بذار یه خنده ی بلند از ته دل، هر چی گرد خماریه از تنت بیرون بریزه. بذار یه گریه سیر و بی ریا، صاف و زلالت کنه. بذار عشق تو دلت ذوق کنه، پا بکوبه، کارای عجیب و غریب کنه. همه رو متعجب کنه. بذار رفتار تو به یاد دیگرون بندازه که تو هنوز همون عاشق صادق و شادی هستی که بودی.

می آی... آرزوهای کودکانه داشته باشیم؟

 هیچ یادته؟... شادی واسمون مزه داشت. شیرینی همیشه به کام مون می نشست. یادته، می دونستیم یه لیوان آب خنک، وقتی که تشنه ایم، چه نعمتیه! یادته با چه چیزهای کودکانه ای شاد می شدیم؟ یه کتاب خوشحالمون می کرد و یه عروسک خوشبختمون!

همه جا کنار هم حضور داشتیم. فکرمون جایی بود که اون یکی بود. هیچ وقت حوصله نداشتیم تو آینه به خودمون زل بزنیم و از خودمون بپرسیم داری چیکار می کنی؟! از بس بی قرار زندگی کردن بودیم، هیچ جا در جا نمی زدیم، فقط هر روز با زندگی شروع می شدیم، با زندگی ادامه داشتیم، هر روز با روز دیگه فرق داشتیم. راحت می بخشیدیم. سریع اخم ها و اشک ها را به خنده و لبخند تبدیل می کردیم و حالا رفیق من! چرا پشت این سایه های بلند پنهان شدی؟

هنوز هم بازیگوشی؟ هنوز به دنبال کسی هستی تا با تو بازی کنه! من تو رو از یاد نبردم. مگه می شه، آدم خودشو فراموش کنه! تو خود منی! تو روح تپنده ی منی!

درسته یه روزایی از یادت بردم. ولی دیگه نمی ذارم از یادم بری. بعضی وقتا زندگی رو خیلی سخت گرفتم ولی دیگه نمی ذارم این طور به زندگی نگاه کنم. گاهی شد، از یه حرف، یه کلام یا عمل نادرست روزها در رنج بودم، اما حالا که تو رو به یاد آوردم می بینم، چه راحت می تونم فراموش کنم. چه ساده می تونم ببخشم  و چه آسون می تونم، بگذرم.

تو هیچ وقت نرفتی. همون جا پشت اون درختا بودی. گاهی برق چشمات توجهم را جلب می کرد. گاهی هم عطرت را از لابه لای بوته های گل حس می کردم. ولی تا چشمانم را تیز می کردم می گریختی! من بودم  و دودلی حضور تو! قلبم می گفت هستی ولی چشمانم تو را نمی دید...

چرا ...فراموشت کرده بودم؟ چه احساس قشنگی به دیدن آدم می اد وقتی که به یاد می آری آشنایی پس سایه های ترس ایستاده...اون وقته که دیگه نمی ترسی...

بازم خیال بازی داری. حالا می دونم کجا پنهون شدی. اما این بار بازی را بهم نمی زنم. منم خیال بازی دارم.

بهتره تو دنبالم بگردی.اگه منو پیدا کنی،همیشه باهات همبازی می شم. با هم دوست می شیم. می شیم عین بچه ها : همه جا سرک می کشیم.با صدای بلند می خندیم. خوراکی هامونو با هم قسمت می کنیم. بند کفشامونو به هم گره می زنیم...

اگه منو تو دوباره با هم همبازی بشیم هیچ  وقت احساس تنهایی نمی کنیم. همیشه هر دوی ما با همیم هرکس ما رو با هم ببینه احساس نشاط و شادابی می کنه به یاد رفاقت های زلال کودکی می افته.اونم هوس می کنه بره همبازیشو پیدا کنه.

آی رفیق! من همیشه دلم بی تاب دیدنته!

حالا  می تونیم، مثل دو کودک بازیگوش تو کوچه باغا بدویم. آواز بخونیم. می تونیم برای هم قصه بگیم. فقط کافیه از روزمرگی فاصله بگیریم. از تکرار خودمون دور بشیم. از رو دست هم تقلب نکنیم. نترسیم از این که احساسمونو بهم بگیم.

از وقتی تو رو پشت سایه ها حس کردم دیگه از سایه ها نمی ترسم... تو هم از سایه ها نترس. سایه تردید و دودلی، سایه عادت ها، سایه باید نبایدها، سایه تقلید و پیروی، سایه همرنگ شدن ها.

از یادت نره. من و تو در پی هم می گردیم. تا لحظه رسیدن به معصومیت و صداقت و پاکی... فقط یک تصمیم فاصله است بخواه تا ببینی.

عزیز بازیگوشم! بهم اطمینان بده که به زودی این آخرین سایه های تردید و ترس ناپدید می شه.  این تصمیم توست که همه چیز را عوض می کنه. این نگاه توست که جون میگیره. این تویی که کم کمک از پشت سایه ها پیدا می شی... پررنگ و پررنگ تر... این صدای توست که از اعماق سایه ها به گوش می رسه:

...خودت بگو اولین کلامت چیست؟؟؟

جمعه 4 مرداد 1387

بدون شرح!

بدون شرح!

ستاره ی من

╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥

محکوم

╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥

باران

╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥

قول

╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥

╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥

عشق

╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥╬♥ 

جملات از : مجله موفقیت

در پناه حضرت عشق 

چهارشنبه 19 تیر 1387

پروردگارت با تو می گوید...

این دفعه  یه شعر انتخاب کردم که چند باری خوندمش و خیلی دوستش دارم. ممکنه اینی که می گم به مذاق خیلی ها خوش نیاد ولی این شعر بیشتر از هر ادعیه ای به من حس نزدیکی به خدا راداده و می ده. شعر از زبان خداست رو به بنده اش و جایی زیباتر می شه که می بینیم شاعر سعی در مرور برخی آیات قرآن کرده...به شما هم توصیه می کنم تاآخر بخونیدش.قول می دم بعد از خوندنش کلی دلتون واسه خدا تنگ شه...

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را، علم را، من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

بخوان ما را  ادامه مطلب ...
چهارشنبه 12 تیر 1387

بعضی روزها...

                               

بعضی روزها در سال، شما حق دارید که انتظار داشته باشید از بقیه ی روزها، کمی بهتر باشد.

منظورم مناسبت های خاصی است که یا به صورت عمومی جشن گرفته می شود یا مختص خود شماست.

مثلا در روز تولد آرزوی تبریک، کادو، کارت، شاید مهمانی و یا یک شام دو نفره ی رمانتیک حق شماست

  

مثلا من دوست دارم توی این روز عزیزانم بخوان که منو ببینن!

توی این روز خاص از اس ام اس و تلفن و ایمیل و هر چیز دیگه ای که حضور افراد را مجازی کنه متنفر می شم

واگه اونی که ازش خیلی انتظار دارم به یکی از اینا بسنده کنه چه روز دلگیری را  خواهم گذراند

یک روز در سال که بیشتر نیست...

بعضی ها هم دوست دارند وقتی ایمیل را چک می کنند حداقل چند نامه ی تبریک درآن ببینند

این انتظار به  هر شکل و اندازه ای که باشد طبیعی است

و چه شیرین است دریافت نامه یا هدیه یا دعوت از سوی کسی که هیچ وقت انتظارش را نداشتید... ولی آرزویش را داشتید...

می دانید او کیست؟ پیشنهاد می کنم نام او را به خودتان بگویید.

 

پاسخ شما احساس واقعی شما را نسبت به افرادی که در زندگی تان وجود دارند بیان می کند. احساس هایی که حتی خود شما به احتمال زیاد از آنها آگاه نیستید.

 

آن فرد که شما با کمال ناباوری به تبریکش نگاه می کنید در حقیقت فردی است که دوست دارید بیشتر مراقب شما باشد و یا توجه بیشتری به شما داشته باشد.

 

 این فرد را شما دورادور می پرستید و چه می دانید شاید او دورادور تمام حواسش را به شما معطوف داشته، یا شاید با این فرد آشنایی اندکی دارید و یا شک و تردید برای برقراری ارتباط با  او دارید و یا شاید دوستی است که مدت ها از او خبر ندارید؟ به هر حال هر که باشد زمان آن فرا رسیده که اولین قدم را برای ایجاد برقراری ارتباط بردارید.

 

از دیدگاه روان شناسانه، این فرد برای شما فردیست که در حقیقت شما محبت و احساس های او را حق مسلم خود می دانید.

 

این هم یه راه جدید واسه پیدا کردن نیمه ی گمشده!  کسانی  که شاید فرسنگ ها از هم دور باشند ولی رشته ای نامرئی آنها را به هم پیوند می دهد...

 برگرفته از مجله شادکامی و موفقیت (فرهاد مدرس) البته با اندکی دستکاری!

 

نمی دونم تا چه حد تونستم منظورمو برسونم،در یک کلام چشم به راه معجزه نمانید دست به کار شید و از بین عزیزان عزیزترین را انتخاب کنید. که هیچ چیز شیرین تر از داشتن توجه و مراقبت عاشقانه ی یک همراه نیست.

 

سه‌شنبه 4 تیر 1387

شاید دیگر فردایی نباشد...

شاید دیگر فردایی نباشد...

یه سوال تکراری دارم! ولی همه ی مطالب تکراری هم زیاد بی تاثیر نیستن چون ما انسان ها در عین دانایی فراموش کاریم...

و گاهی یادآوری یه نکته ی قدیمی می تونه موثر باشه...

 

تصورکن...

قراره دنیا ظرف 24 ساعت آینده به پایان برسه،

اولین کاری که می کنی چیه؟

 

به نظر من یکی از اتفاقاتی که می افته،اینه.....

تمام خطوط تلفن...

چت روم ها...

پست های الکترونیکی...

...

اشغال می شوند و همه شاهد پیام هایی از این قبیل خواهیم بود:

 

 "از این که تو را آزردم سخت پشیمانم..."،

 "مرا ببخش..."،

"تو را عاشقانه می پرستم..."،

"مراقب خودت باش..."

و گاهی اوقات در خلال پیام ها جمله ای بس تکان دهنده به چشم می خورد:

"همواره به تو عشق می ورزیدم،ولی آن را با تو در میان نگذاشتم"!!!...

نظرتون چیه؟ چند نفر از ما گرفتار چنین غفلتی هستیم؟ آیا ادامه ی چنین غفلتی عاقلانه است؟

یادمون باشه گفتن دوستت دارم از ته قلب نه تنها بی جواب نمی مونه بلکه بار سنگینی را از روی قلب ما بر می داره، تا کی دوست داشته باشیم و دم نزنیم؟

امروز که گوی عشق و محبت در زمین تو قرار دارد، آن را تقدیم کسانی کن که دوستداران راستین تو هستند،

شاید دیگر فردایی نباشد...

سه‌شنبه 14 خرداد 1387

عشق را امتحان کن (داستان واقعی )

عشق را امتحان کن

(این یک داستان واقعی است)

سالها پیش  در کشور آلمان  زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند  ببر کوچکی در جنگل  نظر آنها را به خود جلب کرد.

مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.

به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.

اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید  خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتومبیلمان شویم و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک  عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. 

سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام  مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق  دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن  با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود  ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه  ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید  وقتی زن  بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم  عشق من من بر گشتم این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود  چقدر دوریت سخت بود اما حالا من برگشتم  و در حین ابراز این جملات مهر آمیز  به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.

ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر کرد:نه  بیا بیرون  بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود...

ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یک بچه گربه  رام و آرام بود. 

عشق را امتحان کن...

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

(دکتر شریعتی)

 ماخذ:  www.asheghi.ir

شنبه 28 اردیبهشت 1387

درک عظمت عشق...

اگه دوری کسی رنجت می ده...

اگه از فاصله ی به وجود آمده متنفری...

اگه انتظار کامت را تلخ کرده...

اگه سکوت کردی و منتظری...

اگه این سکوت عذابت می ده...

یاد این داستان که بیفتی...

دیگه گذشت زمان وانتظار و دوری واست تلخ نیست...

مطمئن باش گذشت زمان همه چیز را روشن می کند...

محک می زند...

که ... عشق عشق واقعی است یا زودگذر...

انتخاب با خودته...

 صبر یا عجله؟؟؟...

   درک عظمت عشق

سال ها قبل از خلقت انسان در جزیره ایی زیبا تمامی حواس و موجودیت های غیر مادی در کنار هم زندگی می کردند: شادی ... غم...غرور...عشق... لبخند... تنفر... مهربانی ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند تا جزیره را ترک کنند.اما "عشق" می خواست تا آخرین لحظه بماند. چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره در حال فرو رفتن به زیر آب بود، "عشق" با درماندگی به فکر نجات خود افتاد ولی دیگر دیر شده بود. پس تصمیم گرفت با کسی همراه شود. تعداد معدودی از ساکنان جزیره باقی مانده بودند. "عشق" در آن میان "غرور" را دید که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود پس، از او کمک خواست. "غرور" گفت: ((نه . من نمی توانم تو را با خود ببرم چه سنخیتی بین ما هست؟! تو مایه ی آبرو ریزی من هستی! من و عشق!!!...)) و در حالی که بلند بلند می خندید از آنجا دور شد... "عشق" دل شکسته رو به "غم" کرد و گفت: ((اجازه بده تا من با تو بیایم.)) "غم"با صدای حزن آلودی گفت: ((آه..."عشق"، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم تو تنهایی مرا برهم خواهی زد.)) "عشق" اشک آلود دامان "عقل" را گرفت... ولی "عقل" عقب عقب رفت و در حالی که خوب مواظب تک تک حرکات "عشق" بود که مبادا در آخرین لحظه به درون قایقش بیاید! گفت : ((نه ... نه... تو هیچی حالیت نیست ممکنه باعث غرق شدن من شوی...)) "عشق" این بار سراغ "شادی" رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای "عشق" را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و "عشق" دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت : ((بیا "عشق"، من تو را خواهم برد.)) "عشق" آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد. و سریع خود را داخل قایق انداخت واین گونه جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و "عشق" تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر برگردنش حق دارد. چشمش به "مهربانی" افتاد که داشت تک تک مسافران را تیمار می کرد پس نزد "مهربانی" رفت و از او پرسید : ((آن پیرمرد که بود؟)) "مهربانی" پاسخ داد: (("زمان".)) "عشق" با تعجب گفت: (("زمان" ؟؟ اما چرا؟ چرا "زمان" به من کمک کرد؟!)) "مهربانی" لبخندی زد و گفت: ((زیرا تنها "زمان" قادر به درک عظمت عشق است...!))

درانتها هم لینک آهنگ زیبا و قدیمی و خاطره انگیز بیژن مرتضوی و مریم به نام فریاد را برای دانلود میذارم امیدوارم استفاده کرده باشید.

این آهنگ را از وبلاگ زیبای www.musiczirkhaki.blogfa.com گرفتم سر بزنید پشیمون نمی شید.

با آرزوی بهترین ها

دانلود

۶۳۹ کیلوبایت

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

کرگدن ها هم عاشق می شوند

ممکنه این مطلب برای خیلی از شما تکراری باشه از این بابت شرمنده ولی من این متن را تازه خواندم و خیلی هم دوستش دارم!

   

کرگدن گفت: نه امکان ندارد، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. 

  دم جنبانک گفت: اما پشت تو می خارد لای چین های پوست تو پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند یکی باید حشره های تو را بردارد. 

  کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است، همه به من می گویند پوست کلفت. 

  دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

 کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم.

 دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

 کرگدن گفت: کو کجاست؟ من که قلب خود را نمی بینم.

 دم جنبانک گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی،

قلبت را نمی بینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

 کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتما یک قلب کلفت دارم.

 دم جنبانک گفت: نه، تو حتما یک قلب نازک داری، چون به جای این  که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهان گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

 کرگدن گفت: خوب این یعنی چی؟

 دم جنبانک گفت: وقتی یکی کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟ یعنی این که می تواند عاشق شود.

 کرگدن گفت: این ها که می گویی، یعنی چی؟

 دم جنبانک گفت: یعنی... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم...

 کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید، اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

 کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

 کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

 دم جنبانک گفت: نه، اسم این نیازاست، من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت می کنی، اما دوست داشتن از این مهمتر است.

 کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.

روزها گذشت، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند، احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

 دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

 کرگدن گفت: درست است کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشـتر دوست دارم  تو را تماشا کنم.

 دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد و چرخی زد و آواز خواند جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد.اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند.

 با خودش گفت: این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

 کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم. همان قلب نازکم را که می گفتی، اما قلبم از چشمم افتاد! حالا چکار کنم؟

 دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلب های نازک داری.

 کرگدن گفت: راستی این که کرگدنی  دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد، یعنی چی؟

 دم جنبانک گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

 کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

 دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمش می  چکد.

 کرگدن باز هم  منظور دم جنبانک را نفهمید. اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد، کرگدن فکرکرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد،  یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم،  

حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم...

برگرفته از کتاب موبایل : ۱۰ داستان کوتاه و آموزنده (بخش دوم)

نویسنده: حامد حاج حیدری 

با آرزوی روزهایی همیشه عاشقانه  

برای همه ی شما 

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387

پرچین راز

به نام خدا

بی مناسبت ندیدم اولین پست وبلاگم شعری از سهراب باشه که اسم وبلاگ هم از این شعر گرفته شده...

پرچین راز

اما قبل از اون بد نیست کمی بیشتر  درباره شعر سهراب بدانیم.

شعر سهراب رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاندآثار وی پر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، در کل، سهراب در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بوداین شعر هم به نظر من انسان را به یک دنیای افسونگر سوق می دهد!

تقدیم به همه ی طرفداران سهراب

سهراب، رنگ ها و نقاشی ها

پرچین راز

بیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !
در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه هولی می درخشید.
در دامنه ی لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود.
فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.
و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم.
در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ، در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟
ورطه عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ، گریستی .
همیشه - بهار غم را آب دادی ،
فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ، بر تب شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز!
و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.
و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی .
و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود،دری به فرود،روزنه ای به اوج.
گریستی، ((من))بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.
وای((من))، کودک تو،در شب صخره ها،از نیلی بالا چه می خواست؟
چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده رازُ، گرفته نور.
و تو تنهاترین ((من)) بودی.
وتونزدیکترین((من)) بودی.
وتو رساترین ((من)) بودی، ای((من)) سحرگاهی، پنجره ای برخیرگی دنیاها سرانگیز!